دلتنگی
خوشه انگور سیاه است
لگدکوبش کن
لگدکوبش کن
بگذار ساعتی
سربسته بماند
مستت میکند اندوه
مسافر کناری ام که پیاده شد
پنجره ای گیرم آمد
باقی مسیر را
گـ
ر
یـ
سـ
تـ
م
...
...
* فکر میکنم، اگر پنجره های اتوبوس، زبانی برای سخن گفتن داشتند، چه چیزهایی برایشان مهم تر بود که بگویند...
به گمانم از سرهای سپرده شده به شیشه ها و اشک های بی صدا جاری شده، درد بیشتری حس کرده اند...
زیر باران در نسیم آهسته بوسیدم تورا
می شکفت از دامنت رنگین کمان، چیدم تورا
چنگ در موسیقی گیسوی تو انداختم
نت به نت آرام، می رقصی و رقصیدم تورا
چشم های قهوه ای... یک قهوه گاهی زندگیست
پشت هم فنجان به فنجان آه، نوشیدم تورا
بوسه هایت دانه هایی در زمین تشنه بود
پیچکی در من به پا میخواست، پیچیدم تورا
عشق زیر پوستم چون نور در قلبم دوید
نیمه شب آبستن خورشید، تابیدم تورا
تن به تن یک تن شدیم و در تب هم سوختیم
گم شدم، دنبال خود هر روز پرسیدم تورا
با تو هی احساس میکردم خدا نزدیک ماست
با تو حس دیگری دارم،... پرستیدم تورا
از قنوتم ساختم قایق به آب انداختم
هر طرف فانوس عشقت بود، چرخیدم تورا
بین مردم راه میرفتی کسی نشناختت
در خیابان، کوچه، دریا، دشت ها... دیدم تورا
هر گلی که می شکفت از دشت، تفسیر تو بود
دوختم پیراهنی از گل-وَ پوشیدم تو را
زندگی به زیبایی همین مدادرنگی هاست!
می تونی از شادترین رنگ ها شروع کنی
نگاهِ مهربونتُ صورتی کن
با رنگِ سبز؛اندیشه تُ زیبا کن
به خاطراتِ قشنگت؛ رنگِ نارنجی بزن
با رنگِ آبی؛ آسمونِ دلتُ رنگ,آمیزی کن
با رنگِ زرد؛ قلبِ مهربونتُ طلایی و درخشان کن
با رنگِ قرمز؛ حرارتِ بیشتری به مهر و دوستیات
بده
رنگ بزن به زندگیت ....رنگ بزن
فاصله ات را با آدمها حفظ کن...
برای شناختن آدمها
اینقدر عجله نداشته باش ،
روزگار ، ذات تک تک آدمها را
به تو نشان می دهد
و تو میرنجی از خودت
و قضاوتهای عجولانه ی زود هنگامت...
یک روز به آدمها نگاه میکنی
و میبینی آنهایی که فکر می کردی بد هستند ،
برایت بزرگترین کارها را کرده اند
و آنها که دوستشان داشتی
و فکر می کردی همیشه دستت را
برای بلند شدنت از زمین می گیرند
زمینت زده اند
آنقدر محکم
که صدای خورد شدن استخوانهایت را
با تمام وجود شنیده ای...
آدمها را قضاوت نکن
روزگار بهترین قاضی است
ذهنت را از خوبی و بدی آدمها پر نکن
به حرفهای قشنگشان دل نبند
و از حرفهای نازیبایشان نرنج...
..
..
از زندگیت بیرون می روم برای همیشه
مثل همیشه عقربه ها نمی گذارند حرف بزنم
خیلی دیر است می دانستم دیر می شود
تا بیشتر از ایندیر نشده خداحافظ
بوسه هایت انار را می ترکاند
نفس هایت سیب را می رساند
آغوشت ابر را می باراند
پاییزترینی تو
از کنار جوی کوچکی که رد می شوم،
صدای آرام آب به گوش می رسد.
فکر می کنم چه زیباست نگاه کردن به این آب و چراصدای آب تا این اندازه دلنشین ست.
آنچه این گونه زیبایی می آفریند،
خودآب نیست
بلکه عبور و گذر آب از جوی است که این گونه زیبا و دل انگیز است.
عبور کردن همیشه زیباست،
گذشت کردن از خطای دیگران و توقف نکردن بر آنچه که باعث کینه توزی است زیباست.
حرکت آب از روی تیرگی ها و آلودگی های جوی باعث آفرینش زیبایی است.
شاید اگر بتوانیم از زشتی های یکدیگر عبور کنیم و
در برابر یکدیگر کینه توزی نکنیم،
آن وقت به این باور برسیم که در زندگی حرفی برای گفتن داریم،
الفبای موسیقی زندگی مانند موسیقی جوی دل انگیز می شود…